تبلیغات
عشق بی وفای من - قسمت هشتم
هیچ عشقی واقعی نیست...

قسمت هشتم

جمعه 3 خرداد 1392 07:31 ب.ظ

نویسنده : parisa

یه روز توی آبان بود،داشتم با مهدی حرف میزدم اونموقع توی مسجد دانشگاهشون با دوستاش بود ،كه یهو بهم گفت بیا با دوستم سعید حرف بزن (مثلا میخواست منو امتحان كنه)

اون سعید احمق كلی چرت و پرت حرف زد و میگفت: دوست دختر منم اسمش پریسا بوده و بیروتی بوده !گفتم شاید شما باشی !

بعد سعید بهم گفت: اگر میخوای شمارم رو داشته باشید

-:نه واسه چی . مهدی یه موقع ناراحت میشه

-:نه شما نگران نباشید ما اینجا همه اروپایی فكر میكنیم !

اون موقع یكی از دوستام به اسم مهسا (صمیمی ترین دوستم) شكست عشقی خورده بود پیش خودم گفتم بزار سعید رو با مهسا دوست كنم واسه همین بهش اس دادم

وقتی این كارو كردم مهدی یهو زنگ زد و گفت :

خاك توی سرت این چه كاری بود كردی جلوی چشم خودم بهم خیانت كردی آبرومو پیش دوستام بردی خداحافظ واسه همیشه

حتی نزاشت من حرف بزنم به خدا به قرآن به جون خودم من هیچوقت همچین قصدی نداشتم

آی مهدی كه بالاخره یه روزی اینو میخونی بدون من هیچوقت نمیخواستم اینطوری فكر كنی

نمیدونم شاید سر همین بود كه بعد این كم كم رفتارش عوض شد ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 خرداد 1392 11:47 ب.ظ