تبلیغات
عشق بی وفای من - قسمت هفتم
هیچ عشقی واقعی نیست...

قسمت هفتم

جمعه 3 خرداد 1392 07:23 ب.ظ

نویسنده : parisa

یه روز فكر كنم باز توی مهر بود ،كه من داشتم بفرمایید شام نگاه میكردم ك یهو مهدی زنگ زد

اون موقع اون پیش پسر داییش  مسعود بود ،موقعی كه داشت باهام حرف میزد ،یخمك هم میخورد تقریبا 5 بار گفت چ قدر خوشمزست !!!

پسر دایی مهدی صداش خیلی كلفت بود ،منم ازش خیلی میترسیدم ،نمیدونم چی شد مسعود یهو داد زد ،من اینقدر ترسیدممممم به مهدی گفتم دستام یخ كرد !

آوخی اونم رو به مسعود كرد گفت :ببین دستای خانوممون یخ كرد بزنمت ؟

ههه وای ك چ قدر دلم تنگ شده ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 خرداد 1392 11:47 ب.ظ