تبلیغات
عشق بی وفای من - قسمت پنجم
هیچ عشقی واقعی نیست...

قسمت پنجم

پنجشنبه 2 خرداد 1392 04:23 ب.ظ

نویسنده : parisa

یه روز بعدازظهر بود كه من در اتاق رو بسته بودم و داشتم هم زمان وقتی كه با مهدی حرف میزدم روی اون یكی گوشم هم با تلفن خونه با كیمیا حرف میزدم چون كیمیا گیر داده بود كه زنگ بزن به مهدی میخوام صداش رو بشنوم !من با گوشی مامانم با مهدی حرف میزدم چون گوشی خودم شار‍ نداشت(این واقعا خیلی اشتباه بزرگی بود چون بعدا میبینین كه مهدی شماره مامانم رو كه داره بر علیه من استفاده میكنه... )كه یهو مامانم اومد توی اتاق گفت با كی حرف میزنی؟گفتم كیمیا گفت مطمئنی ؟گفتم اره !(حالا خوب شد مامانم گوشیش رو دست من ندید من سریع قطع كردم گذاشتم زیر لباسم !)

مامانم گوشی رو از دستم گرفت :الو كیمیا جون شمایی؟

-:بله خاله خوب هستین؟

-:مرسی عزیزم گوشی رو میدم به پریسا فعلا خدا حافظ

وااااااااااااااااااااااااااااای من كم مونده بود از ترس سكته بزنم !خداروشكر مامانم فكر كرده بود اون صدایی كه شنیده بود،صدای كیمیا بوده !

بعدا مامانم بهم گفت :وای چ قدر صدای كیمیا كلفت شده بود !منم گفتم اره بیچاره بدجوری سرما خورده بود

فقط شانس اوردم باور كرد !

بگذریم...

من و مهدی باهم توافق كرده بودیم كه فقط تا آخر شهریور باهم دوست باشیم ولی چون مثلا دیدیم كه به هم دیگه علاقه مند شدیم این دوستی ادامه یافت.......

رسیدیم به مهر ماه ... فصل شروع درس و مشق !

من به مهدی گفته بودم فقط چهارشنبه ها و پنجشنبه ها به هم اس بدیم یا بزنگیم ...

اونم قبول كرده بود...

ولی چون من طاقت نیووردم هر روز به هم اس میدادیم یامیزنگیدیم !




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 خرداد 1392 11:46 ب.ظ