تبلیغات
عشق بی وفای من - قسمت چهارم
هیچ عشقی واقعی نیست...

قسمت چهارم

پنجشنبه 2 خرداد 1392 04:16 ب.ظ

نویسنده : parisa

اون شب دوستم بهار بهم اس داد گف میخوای مهدی رو امتحان كنیم ؟منم گفتم باشه .

شمارش رو به بهار دادم و اونم بهش گف با من (یعنی بهار)دوست میشی؟مهدی هم قبول نكرد

ولی ضایعست كه اون میدونست بهار از طرف من اومده...

خب بگذریم ...

گذشت و گذشت ... تا رسید به یه روزی كه من با مامانم رفته بودیم كرج كه وقتی داشتیم برمیگشتیم ماشین تصادف كرد ...

فكر كنم بهار به مهدی گفته بود چون وقتی از بیمارستان مرخص شدم مهدی گفت خیلی نگرانت شده بودم به مامانم گفتم سر نماز واسه یكی از دوستام دعا كنه حتی برات نذر هم كردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا دروغ یا راستش رو نمیدونم ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 خرداد 1392 11:46 ب.ظ