تبلیغات
عشق بی وفای من - قسمت سوم
هیچ عشقی واقعی نیست...

قسمت سوم

پنجشنبه 2 خرداد 1392 04:03 ب.ظ

نویسنده : parisa

رسیدیم به یه شب...

اون شب من با مامانم دعوام شده بود دقیقا یادم نیست به خاطر چی !ولیبدجوری باهم دعوا كرده بودیم .....

اون شب من نمیدونم چرا ،واقعا نمیدونم واسه ی چی به مهدی اس ام اس دادم ....

و دوباره دوستی ما آغاز شد...

من و مهدی توی این مدتی كه باهم دوست بودیم تقریبا 1000000000بار بهم زدیم و بعدش آشتی كردیم !!!!!!!!

یه روزی ك ما باز باهم بهم زده بودیم ،اون بهم اس داد و گفت آهنگ نمیدونم چی چی رو شنیدی ؟انگار من واسه تو خوندم !!من اون موقع كلاس زبان بود و این اسش رو به دوستم نسیم نشون دادم ... از اونجایی كه نسیم دختر خیلی خوب و مومنیه یهویی گفت :واه واه با اون چایی كم رنگش!(آخه من قبلا یه عكس از مهدی رو نشونش داده بودم كه توی شمال بود به ماشین هم تكیه داده بود یه چایی هم دستش بود !! واسه همین گفت واه واه با اون چایی كم رنگش !!!!!!!!!!!)

خب بگذریم ....

من اون روز باهاش دوباره دوست شدم ....

اون روز یادمه صبحش توی كلاس ایروبیك حالم بد شده بود غش كرده بودم !

اینو به مهدی گفتم ولی یادم نیست اون چی گفت!

راستی یادمه اون روز اونا میخواستن برن عروسی !ههه




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 خرداد 1392 11:45 ب.ظ