تبلیغات
عشق بی وفای من - قسمت نوزدهم
هیچ عشقی واقعی نیست...

قسمت نوزدهم

پنجشنبه 9 خرداد 1392 02:02 ب.ظ

نویسنده : parisa

حالا قبل از اینكه من و مهدی باز آشتی كنیم ،اون موقع كه گفته بود عكسام رو پخش میكنه و اینا یه شب هرچی قرص پیدا كردم همه رو با یه لیوان آب رفتم بالا یادمه فرداش شنبه بود من به خاطر این كارم سامان داداشم دو ماه باهام قهر یود وقتی قرصا رو خوردم سرم گیج میرفت منگ بودم اصلا هیچی نمیفهمیدم بعدش رو هیچی دیگه یادم نیست فرداش كه بلند شدم ساعت 2 ظهربود مدرسمو نرفته بودم از همه عجیب تر اینكه هیشكی منو بیدار نكرده بود باورتون نمیشه وقتی بلند شدم بوی قرصایی كه خورده بودم توی دماغم بود هیچی نمیتونستم بخورم حتی وقتی آب میخوردم حالم بهم میخورد .این موضوع رو هیشكی بجز دوستم ركسانا نمیدونه چون اگر به كسی میگفتم دوستام فكر میكردن من روانی ام ولی ركسانا اینطوری نیست...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -