تبلیغات
عشق بی وفای من - قسمت شانزدهم
هیچ عشقی واقعی نیست...

قسمت شانزدهم

دوشنبه 6 خرداد 1392 03:20 ب.ظ

نویسنده : parisa

من اون شب تا 4 صبح بیدار بودم فرداش هم مدرسه داشتم ،فردا صبح وقتی رفتم مدرسه همش میزدم زیر گریه ...

خیلی بد بود ... هیچوقت نمیتونم فراموش كنم ...

من نمیدونم واقعا چی شد كه مهدی كه من عاشقش بودم و میپرستیدمش اینطوری شد واقعا نمیدونم چرا.آخه مگه من چی كارش كردم ...

وقتی اومدم خونه به دوستم ركسانا اس ام اس دادم ماجرا رو گفتم ،آخه اون چاره ی همه ی مشكلا رو میدونه !اون گفت به مامانت بگو من گفتم نمیتونم مامانم میكشتم اون گفت خوب خودت تنهایی برو اداره پلیس !

بالاخره من به مامانم گفتم اون خیلی از دستم عصبانی شد خیلی

میخواست بره از مهدی شكایت كنه !من جلوش رو گرفتم كه این كارو نكنه ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -