تبلیغات
عشق بی وفای من - قسمت دهم
هیچ عشقی واقعی نیست...

قسمت دهم

جمعه 3 خرداد 1392 11:36 ب.ظ

نویسنده : parisa

یكی دو روز بعدش بود كه مهدی بهم زنگ زد من جوابش رو ندادم بهش اس دادم كاری داشتی؟اون گفت :فقط میخواستم بگم خیلی دوستت دارم...

آقا وقتی كه اینو گفت انگار كل دنیا رو بهم داده بوده از خوشحالی بالا پایین میپریدم اشك توی چشام جمع شد بود همون لحظه گوشی رو برداشتم زنگ زدم به مهسا گفتم !

خب بگذریم رسیدیم به امتحانات ترم اول ...

نمیدونم چی شده بود ما باز باهم بهم زده بودیم ...

من توی روزای امتحان با یكی به اسم محمد دوست شدم اون خیلی پسر خوبی بود خیلی .خیلی از مهدی بهتر بود ولی من هیچوقت نتونستم دوستش داشته باشم....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 خرداد 1392 11:50 ب.ظ