تبلیغات
عشق بی وفای من - قسمت نهم
هیچ عشقی واقعی نیست...

قسمت نهم

جمعه 3 خرداد 1392 11:26 ب.ظ

نویسنده : parisa

من اون روز اینقدر اعصابم خرد شده بود كه نتونستم واسه فردا درست درس بخونم،امتحان جغرافی شدم 18 !

مثله اینكه فرداش من پا پیش گذاشتم واسه آشتی اونقدر منت كشی كردم تا قبول كرد باهام دوست بشه ...

ولی این دیگه مهدی قبل نبود...

دیگه اونطوری باهام مهربون نبود ...

دیگه هیچوقت اون زنگ نمیزد...

از اون به بعد هر موقع قهر میكردم دیگه اصلا براش مهم نبود ...

یادمه یه بار توی محرم بود باز ما باهم بهم زده بودیم ،من روی تخت خوابیده بودم داشتم همینطوری عكسای توی گوشیم رو نیگا میكردم كه رسیدم به عكسای مهدی...

بغض گلوم رو گرفت ... یادمه اونقدر بد گریه میكردم كه نفسم بالا نمیومد ... نوشتن اینا خیلی برام سخته خیلی ...

همون موقع بود كه مهسا بهم زنگ زد ،اگر اون زنگ نمیزد مرده بودم از غصه...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 خرداد 1392 11:47 ب.ظ