تبلیغات
عشق بی وفای من
هیچ عشقی واقعی نیست...

سلام

جمعه 3 خرداد 1392 10:51 ب.ظ

نویسنده : parisa

آی مردم آی آدمایی كه دارین اینو میخونین...

اگر دلتون میگیره هم بخونین ...

اگر خوشتون نمیاد هم بخونین...

بخونین تا براتون درس عبرت بشه كه هیچوقت عاشق نشین هیچوقت ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

كلام آخر

پنجشنبه 9 خرداد 1392 01:18 ب.ظ

نویسنده : parisa

همه ی شماهایی كه اینو خوندین امیدوارم براتون درس عبرت بشه كه هیچوقت عاشق نشین

و اما مهدی

من روزای اولی كه باهات دوست شده بودم اصلا نمیدوستم عشق چیه ولی كم كم تو بهم عشق رو نشون دادی و ازت ممنونم .رفته رفته عاشقت شدم و خدا سر شاهده چقدر دوستت داشتم ولی تو عشق پاك منو ندید گرفتی مهدی باهام خیلی بد كردی خیلی. این دنیا میبخشمت ولی اون دنیا جلوت رو میگیرم میگم چرا باهام این كارارو كردی اون دنیا حلالت نمیكنم مهدی من كثافت نبودم من پست نبودم من آدم بودم یه آدم ساده احمق كه عاشق تو شد به جون خودم قسم من خیلی دوستت داشتم خیلی مهدی امیدوارم به خاطر هر قطره اشكی كه به خاطرت ریختم صد برارش از چشمات بریزه امیدوارم تقاص كارایی رو كه با من كردی یه روزی پس بدی.

راستی اگر میخوای كل داستان رو بخونی برو پایین صفحه ،‌صفحه دو رو بزن از اولش برات میاد

از طرف عاشق قدیمیت پریسا-ط

                                                     والسلام




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 خرداد 1392 01:39 ب.ظ

قسمت بیستم

پنجشنبه 9 خرداد 1392 01:12 ب.ظ

نویسنده : parisa

خب از بحث خودكشی من بگذریم اون جایی بودیم كه مهدی بهم گفت واسش شارژ بگیرم من گفتم باشه اگر شد ...

من اون روز نتونستم برم بیرون بگیرم فرداش هم یادم رفت پس فرداش من بیمارستان بودم چون مسموم شده بود هه فرض كنین من توی اون حال توی اون دل دردی كه داشتم توی اون تبی كه داشتم دیدم مهدی یهو اس ام اس داده :كثافت خسیس پست .وای به حالت اگر دیگه بهم اس بدی خسیس پارت میكنم

منم بهش گفتم به خدا قسم نتونستم بگیرم و اینا ولی او هیچی جواب نداد ...هیچی ....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قسمت نوزدهم

پنجشنبه 9 خرداد 1392 01:02 ب.ظ

نویسنده : parisa

حالا قبل از اینكه من و مهدی باز آشتی كنیم ،اون موقع كه گفته بود عكسام رو پخش میكنه و اینا یه شب هرچی قرص پیدا كردم همه رو با یه لیوان آب رفتم بالا یادمه فرداش شنبه بود من به خاطر این كارم سامان داداشم دو ماه باهام قهر یود وقتی قرصا رو خوردم سرم گیج میرفت منگ بودم اصلا هیچی نمیفهمیدم بعدش رو هیچی دیگه یادم نیست فرداش كه بلند شدم ساعت 2 ظهربود مدرسمو نرفته بودم از همه عجیب تر اینكه هیشكی منو بیدار نكرده بود باورتون نمیشه وقتی بلند شدم بوی قرصایی كه خورده بودم توی دماغم بود هیچی نمیتونستم بخورم حتی وقتی آب میخوردم حالم بهم میخورد .این موضوع رو هیشكی بجز دوستم ركسانا نمیدونه چون اگر به كسی میگفتم دوستام فكر میكردن من روانی ام ولی ركسانا اینطوری نیست...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قسمت هجدهم

دوشنبه 6 خرداد 1392 02:56 ب.ظ

نویسنده : parisa

بعدش رو یادم نمیاد چی شد ولی فكر كنم 5-6 بار مهدی پنجره چت رو توی یاهو باز كرد و گفت دوسم داره و اینا آخرش باز به دعوا ختم میشد و فحشم میداد حیف كه نمیتونم بگم چه فحشایی...

آخرین بارم چندین روز پیش بود گفت تو واسم با همه فرق داری و نسبت به تو یه احساس دیگه دارم و از این جور چیزا ...

من باز الكی خودمو امیدوار كردم بعدش باهم دوست شدیم ،روز پدر به مهدی روزش رو تبریك گفتم میدونین اون چی گفت ؟

گفت پس شارژ بیمعرفت؟

هه ینی اون معرفت رو توی شارژ گرفتن  میدونه

من گفتم اگر شد باشه ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 6 خرداد 1392 03:00 ب.ظ

قسمت هفدهم

دوشنبه 6 خرداد 1392 02:37 ب.ظ

نویسنده : parisa

چند روز بعد مهدی به گوشیم اس داد مامانت خونست ؟من جواب ندادم یهو دیدم تلفن خونه یه تك خورد !رفتم شماره رو دیدم،دیدم شماره مهدی ئه !بعدش درست یادم نیست چی شد ولی توی اس ام اس كلی باهم باز دعوا كردیم آخرش اون گف یه چیزی میخوام بگم ولی میدونم باور نمیكنی ،گفتم چی ،گفت میخواستم بگم دوستت دارم و قلبم پیشته ... بای

منم جواب دادم انتظار داری با كارایی كه كردی باور كنم ؟!بای

نمیدونم چرا ولی همش الكی به خودم امید میدادم كه این كارایی كه میكنه ازته دلش نیست...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قسمت شانزدهم

دوشنبه 6 خرداد 1392 02:20 ب.ظ

نویسنده : parisa

من اون شب تا 4 صبح بیدار بودم فرداش هم مدرسه داشتم ،فردا صبح وقتی رفتم مدرسه همش میزدم زیر گریه ...

خیلی بد بود ... هیچوقت نمیتونم فراموش كنم ...

من نمیدونم واقعا چی شد كه مهدی كه من عاشقش بودم و میپرستیدمش اینطوری شد واقعا نمیدونم چرا.آخه مگه من چی كارش كردم ...

وقتی اومدم خونه به دوستم ركسانا اس ام اس دادم ماجرا رو گفتم ،آخه اون چاره ی همه ی مشكلا رو میدونه !اون گفت به مامانت بگو من گفتم نمیتونم مامانم میكشتم اون گفت خوب خودت تنهایی برو اداره پلیس !

بالاخره من به مامانم گفتم اون خیلی از دستم عصبانی شد خیلی

میخواست بره از مهدی شكایت كنه !من جلوش رو گرفتم كه این كارو نكنه ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قسمت پانزدهم

یکشنبه 5 خرداد 1392 09:13 ب.ظ

نویسنده : parisa

بعد اون ماجرا درست یادم نیست كه چه اتفاقاتی افتاد ولی یك شب بود كه من به مهدی اس ام اس دادم فقط پرسیدم عكس های منو پاك میكنی؟اون گفت نه نتها پاكشون نمیكنم بلكه پخششون هم میكنم !

من و اون اون شب كلی به هم فحش دادیم وقتی كه دعوا خیلی بالا گرفت اون شماره ی خونه ی ما و شماره گوشی مامانم رو توی اس ام اس نوشت گفت این آشنا نیست ؟

وای من داشتم اون موقع سكته میزدم من هم بهش گفتم اگر این كارو بكنی ایشاالله پدر مادرت و داداشت بمیرن !

اونم گفت خفه شو و یهو گفت اگر واسم شارژ نگیری این كارو میكنم !

اون فكر كرده بود من اینقدر خرم كه واسش بگیرم

البته چیز عجیبی نبود اون هیچوقت خدا شارژ نداشت و من همیشه براش میفرستادم !آدم در چه حد ببخشیدا مفت خور !اون توی این مدت فقط واسه این با من بود كه فقط شارژ تیغ بزنه

منم گفتم هر غلطی میخوای بكن




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قسمت چهاردهم

شنبه 4 خرداد 1392 09:03 ق.ظ

نویسنده : parisa

مهدیس خودتی ؟؟؟خدایااااااااااااااااااااا شكرررررررررررررت مهدیس بخدا به جون مامانم هیچوقت نتونستم فراموشت كنم

اینا چیزایی بود كه مهدی گفت دقیقا همینا بود

من یعنی بگم اون شب من داغون شدم خورد شدم دلم میخواست بمیرم دلم میخواست جیغ بكشم به مهدی بگم آخه چرا این كارو كردی ؟آخه چرا ....

من اون شب تا صبح اونقدر گریه كردم كه دیگه اصلا نفسم بالا نمیومد ....

نمیتونین تصور كنین نوشتن اینا چقدر واسم سخته ....

آخرش بهش اس دادم گفتم من بودم

میدونین اون چی گفت ؟

گفت :این كارتون خیلی زشت بود نباید با احساسات من بازی میكردین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

معلوم نیست این وسط با احساسات من بازی شده یا اون ....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قسمت سیزدهم

شنبه 4 خرداد 1392 08:53 ق.ظ

نویسنده : parisa

من این روزی رو كه میخوام براتون بگم توی تقویم گوشیم علامت زدم ،كه هیچوقت هیچوقت یادم نره ....

28 january بود ،(ببخشید شمسیش رو نمیدونم چی میشه ،آخه گوشیم شمسی نداره !)كه من و مهدی باز قهر كرده بودیم ....

 شب طرفای ساعت 12 اینا بود ،من میخواستم ببینم آیا مهدی منو با دوست دختر قبلیش عوض میكنه یا نه ؟(خب مسلما عوض میكرد چون اون و مهدیس دو سال باهم بودن تازه دوستیشون حضوری بوده و دوستی ما از طریق اینترت و در حد اس ام اس و زنگ زدن ،اصلا مهدی چرا نباید اونو به من ترجیح بده ...)

خب بگذریم من اون شب رفته بودم خونه ی دوستم فریناز ،به فریناز گفتم بهش اس بده بگه :هیچوقت نتونستم فراموشت كنم عزیزم بالاخره امشب طاقت نیاوردم و بهت اس ام اس دادم ...

مهدی گفت شما ؟ منم به فریناز گفتم بفرسته مهدیس

میتونین فرض كنین مهدی چی گفت؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قسمت دوازدهم

شنبه 4 خرداد 1392 08:42 ق.ظ

نویسنده : parisa

آهان یه چیزی رو بگم !من با پسرای زیادی دوست بودم و مهدی تنها كسی بود كه من توی اس ام اساش غلط املایی پیدا نكردم !خیییلی با سواد بود ،هرچی ازش میپرسیدی (از درسای مختلف)بلد بود !

هعیییی خدا ...

راستی من خیلی از خاطرات و چیزا رو سانسور كردم تا زودتر تموم بشه ....

توی امتحانا كه مهدی هم امتحان داشت،منی كه هیچوقت نماز نمیخوندم ،واسه ی اینكه مهدی امتحاناش رو خوب بده نماز میخوندم !یعنی اصلا بگم در چه حد دوستش داشتم....ولی اون آخر سر باهام چی كار كرد....

خب میرسیم به بهمن ماه ،من توی این ماه ضربه ی بزرگی خوردم ....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قسمت یازدهم

شنبه 4 خرداد 1392 08:32 ق.ظ

نویسنده : parisa

یه چیزی رو من واقعا نمیفهمم ....مهدی من، اون مهدی ای كه اینقدر مهربون بود چه جوری یهو از این رو به اون رو شد ...دوستم (در واقع داداشم محسوب میشه)سامان گفت این آدم خوبی نیست ...

من باور نكردم و به حرفاش گوش نمیدادم ...آخر سر هم عاقبتم این شد....

خب بگذریم ....

یادمه یه روز فرداش امتحان تاریخ داشتیم ،من به مهدی اس دادم كه باهام دوست میشی ؟اون گفت :از خدامه !!!

من چشام 4 تا شد وقتی اینو گفت !

بعدش بهش زنگ زدم و وقتی كه داشتیم حرف میزدیم شار‍‍ژم تموم شد،مهدی حتی به خودش زحمت نمیداد وقتی كه شارژ من تموم میشه اون لااقل زنگ برنه !از قبل جریان سعید اون كم زنگ میزد دیگه بعدش كلا دیگه زنگ نمیزد !

خب بگذریم ...وقتی كه شارژم تموم شد من با تلفن خونه بهش زنگ زدم (خریت خیلی بزرگی بود )....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قسمت دهم

جمعه 3 خرداد 1392 10:36 ب.ظ

نویسنده : parisa

یكی دو روز بعدش بود كه مهدی بهم زنگ زد من جوابش رو ندادم بهش اس دادم كاری داشتی؟اون گفت :فقط میخواستم بگم خیلی دوستت دارم...

آقا وقتی كه اینو گفت انگار كل دنیا رو بهم داده بوده از خوشحالی بالا پایین میپریدم اشك توی چشام جمع شد بود همون لحظه گوشی رو برداشتم زنگ زدم به مهسا گفتم !

خب بگذریم رسیدیم به امتحانات ترم اول ...

نمیدونم چی شده بود ما باز باهم بهم زده بودیم ...

من توی روزای امتحان با یكی به اسم محمد دوست شدم اون خیلی پسر خوبی بود خیلی .خیلی از مهدی بهتر بود ولی من هیچوقت نتونستم دوستش داشته باشم....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 خرداد 1392 10:50 ب.ظ

قسمت نهم

جمعه 3 خرداد 1392 10:26 ب.ظ

نویسنده : parisa

من اون روز اینقدر اعصابم خرد شده بود كه نتونستم واسه فردا درست درس بخونم،امتحان جغرافی شدم 18 !

مثله اینكه فرداش من پا پیش گذاشتم واسه آشتی اونقدر منت كشی كردم تا قبول كرد باهام دوست بشه ...

ولی این دیگه مهدی قبل نبود...

دیگه اونطوری باهام مهربون نبود ...

دیگه هیچوقت اون زنگ نمیزد...

از اون به بعد هر موقع قهر میكردم دیگه اصلا براش مهم نبود ...

یادمه یه بار توی محرم بود باز ما باهم بهم زده بودیم ،من روی تخت خوابیده بودم داشتم همینطوری عكسای توی گوشیم رو نیگا میكردم كه رسیدم به عكسای مهدی...

بغض گلوم رو گرفت ... یادمه اونقدر بد گریه میكردم كه نفسم بالا نمیومد ... نوشتن اینا خیلی برام سخته خیلی ...

همون موقع بود كه مهسا بهم زنگ زد ،اگر اون زنگ نمیزد مرده بودم از غصه...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 خرداد 1392 10:47 ب.ظ

قسمت هشتم

جمعه 3 خرداد 1392 06:31 ب.ظ

نویسنده : parisa

یه روز توی آبان بود،داشتم با مهدی حرف میزدم اونموقع توی مسجد دانشگاهشون با دوستاش بود ،كه یهو بهم گفت بیا با دوستم سعید حرف بزن (مثلا میخواست منو امتحان كنه)

اون سعید احمق كلی چرت و پرت حرف زد و میگفت: دوست دختر منم اسمش پریسا بوده و بیروتی بوده !گفتم شاید شما باشی !

بعد سعید بهم گفت: اگر میخوای شمارم رو داشته باشید

-:نه واسه چی . مهدی یه موقع ناراحت میشه

-:نه شما نگران نباشید ما اینجا همه اروپایی فكر میكنیم !

اون موقع یكی از دوستام به اسم مهسا (صمیمی ترین دوستم) شكست عشقی خورده بود پیش خودم گفتم بزار سعید رو با مهسا دوست كنم واسه همین بهش اس دادم

وقتی این كارو كردم مهدی یهو زنگ زد و گفت :

خاك توی سرت این چه كاری بود كردی جلوی چشم خودم بهم خیانت كردی آبرومو پیش دوستام بردی خداحافظ واسه همیشه

حتی نزاشت من حرف بزنم به خدا به قرآن به جون خودم من هیچوقت همچین قصدی نداشتم

آی مهدی كه بالاخره یه روزی اینو میخونی بدون من هیچوقت نمیخواستم اینطوری فكر كنی

نمیدونم شاید سر همین بود كه بعد این كم كم رفتارش عوض شد ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 خرداد 1392 10:47 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2